|
|
ميلاد مسعود دهمين سپهر آسمان امامت و ولايت؛ امام هادى(ع) مبارک باد.
زندگينامه امام هادي(عليهالسّلام)
ابو الحسن على بن محمد(ع)، امام دهم از ائمه اثنى عشر(ع) و دوازدهمين معصوم از
چهارده معصوم(ع) است.
مشهورترين القاب آن حضرت «هادى» و «نقى» است و نزد شيعه اماميه، به امام «على
النقى» معروف است. كنيه آن حضرت؛ «ابوالحسن» است و چون پيش از ايشان حضرت امير(ع) و
حضرت رضا(ع) نيز كنيه ابوالحسن داشتهاند، ايشان را «ابو الحسن الثالث» مىگويند.
آن حضرت به جهت سكونت ممتد در سامرا، به «الفقيه العسكرى» نيز معروف بود، زيرا شهر
سامرا شهرى نظامى و به «العسكر»معروف بوده است و بعضى گفتهاند «عسكر» محلهاى از
سامرا بوده كه آن حضرت و فرزند ارجمندش امام يازدهم در آنجا سكونت داشتهاند و به
آن شهرت يافتهاند.
و ممکن است وجه تسميه امام(ع) به «عسکري»، جرياني عجيب و تاريخي باشد که از ايشان
نقل شده است و آن اينکه؛
«روزى متوكّل عبّاسى جهت ايجاد وحشت و ترس براى حضرت ابوالحسن، امام هادى(ع) و ديگر
شيعيان و پيروان آن حضرت، دستور داد تا لشكريانش كه تعداد نود هزار اسب سوار بودند،
خود را مجهّز و صف آرائى كنند.
و پيش از آن، دستور داده بود تا هر يك از آنها خورجين اسبش را پر از خاك نمايد و در
وسط بيايانى تخليه كنند، كه در نتيجه تپّه بسيار عظيمى از خاكها درست شد.
چون لشكريان در اطراف آن صفّ آرائى كردند، متوكّل با حالتى مخصوص بالاى تپّه رفت؛
سپس امام هادى(ع) را نزد خويش احضار كرد، تا عظمت لشكر و قدرت خود را به آن حضرت
نشان دهد؛ و به وى بفهماند كه در مقابل خليفه هيچ قدرتى، توان كمترين حركت را
ندارد.
همين كه امام هادى(ع) كنار متوكّل عبّاسى قرار گرفت و آن صفوف فشرده و مجهّز را
تماشا كرد، به او فرمود: آيا ميل دارى من نيز لشكر خود را به تو نشان دهم؟
متوكّل اظهار داشت: آرى.
بعد از آن، حضرت دعائى را به درگاه خداوند متعال خواند، پس ناگهان ما بين آسمان و
زمين، از سمت شرق و غرب، لشكريانى [از ملائکه و اجنّه] مجهّز صفّ آرائى كرده و
منتظر دستور مىباشند.
متوكّل با ديدن چنين صحنهاى مدهوش و وحشت زده گرديد. وقتي او را به هوش آوردند،
حضرت به او فرمود: ما با شما در رابطه با مسائل دنيا و رياست، درگير نخواهيم شد؛
چون كه ما مشغول امور و مسائل مربوط به آخرت هستيم ، به جهت آن كه سراى آخرت، باقى
و أ بدى است و دنيا فانى و بى ارزش خواهد بود.
بنابراين، از ناحيه ما ترس و وحشتى نداشته باشيد؛ همچنين گمان خلاف و بد درباره ما
نداشته باشيد»(*).
نقش نگين ايشان «حفظ العهود من اخلاق المعبود»(وفاي به عهد، از خوى خداوند متعال
است) و به قولى «من عصى هواه بلغ مناه»(هر كس نافرمانى نفس كند به آرزوى خود برسد)
بود.
تولد ايشان را در محلى به نام «صريا» يا «ضريه»(ضبط درست آن معلوم نيست) -قريهاى
در سه ميلى شهر مدينه كه ساخته پدرش بود- در نيمه ذوالحجه و يا دوم رجب سال 212 يا
214 ه.ق گفتهاند. در ماه و روز ولادت ايشان روايات ديگرى نيز هست.
وفات آن حضرت روز دوشنبه 26 جمادى الآخر سال 254 ه.ق روى داد و در آن روز شهر سامرا
عزادار شد و بانگ شيون و گريه از همه جا بلند بود.
مادرش أم ولد و از مردم مغرب و معروف به «سمانه مغربيه» بوده است. امام(ع) در حين
وفات پدر بزرگوارش شش سال و پنج ماه داشتند و در مدينه بودند. سالهاى امامت آن حضرت
مصادف بوده با قسمتى از خلافت معتصم و تمام خلافت متوكل و منتصر و مستعين، و در
زمان خلافت المعتز باللّه وفات يافتند. بعضى وفات آن حضرت را در زمان خلافت المعتمد
نوشتهاند ولى اين مطلب اشتباه است، زيرا در سرتاسر سال 254 كه سال وفات آن حضرت
است المعتز باللّه خلافت داشته است.
امام هادى(ع)از جانب رسول الله(ص) و پدران بزرگوار خود به امامت «منصوص» بوده است و
علاوه بر اين هيچكس پس از وفات حضرت جواد(ع) مدعى امامت نگرديد و آن حضرت تنها شخصى
بود كه به اجماع اصحاب و بزرگان شيعه شايستگى تصدى اين مقام را داشت.
امام هادي(ع) و زمينهسازى دوره غيبت
با توجه به آگاهى و شناختى كه پيشواى دهم(عليهالسلام) از اوضاع و احوال دوران خود
و همچنين دوران فرزندش امام عسگرى(عليهالسلام) داشت و مىديد روز به روز جو فشار و
اختناق، شديدتر و حساسيت دستگاه خلافت نسبتبه امامان شيعه بيشتر مىگردد و همين
امر در آينده نزديك، تاريخ امامت را در آستانه تحولى جديد و بىسابقه -يعنى غيبت
امام(ع) از انظار- قرار مىدهد، يكى از محورهاى كارى خود را آماده ساختن اذهان
شيعيان نسبتبه غيبت نوه بزرگوارش حضرت مهدى(ع) قرار داد. که در اين ارتباط روايات
متعددي از امام(ع) وارد شده است.(1)
کرامات امام(ع)
«جُبّه زن قمي»
محمد بن احمد منصوري از عموي پدرش نقل ميكند كه: روزي نزد متوكل رفتم در حالتي كه
مشغول شرب خمر بود. مرا هم دعوت به خوردن كرد. گفتم: من هرگز نخوردهام.
گفت: تو با علي بن محمد ميخوري(العياذ بالله).
گفتم: تو نميداني كه در دستت چيست؟ اين سخنان تنها به تو ضرر ميرساند و براي او
زياني ندارد.
اين جسارت متوكل را خدمت حضرت عرض نكردم. تا اينکه روزي فتح بن خاقان(وزير متوكل)
به من گفت: به متوكل گفتهاند: مالي از قم(براي حضرت هادي"ع") ميآيد و دستور داده
كه من در كمين آن باشم و خبرش را به او برسانم. تو بگو بدانم كه از كدام راه ميآيد
تا من در آن راه بروم؟
خدمت حضرت رفتم [كه جريان را به عرض مبارك برسانم] ديدم كسي آن جا است كه
نميتوانستم حرفي بزنم. حضرت تبسم كرد و فرمود: اي ابو موسي! خير است، چرا آن پيغام
اوّل را نياوردي؟ (يعني آن بي ادبي متوكل راجع به حضرت) عرض كردم: سرور من! به
ملاحظه تعظيم و إجلال شما.
حضرت فرمود: مال امشب وارد ميشود و ايشان به آن دست نمييابند، امشب را اينجا
بمان.
ابو موسي ميگويد: شب را آنجا ماندم و چون امام(ع) براي نماز شب برخواست در ركوع
سلام داد و نماز را قطع كرد و فرمود: آن مردي كه منتظرش بوديم با مال آمده و خادم
از ورودش جلو گيري ميكند، برو مال را تحويل بگير. رفتم ديدم شخصي به همراه انباني
كه مال در آنجاست آمده. انبان را گرفتم و خدمت آن جناب بردم.
ايشان فرمود: به او بگو: آن جُبهاي (لباسي) را كه آن زن قمي داد و گفت: اين ذخيره
جدّه من است، بده.
رفتم و به او گفتم. او گفت: آري، آن را خواهرم پسنديد و با اين عوض كرد، ميروم و
ميآورم.
نزد امام(ع) برگشتم، فرمود: به او بگو خدا اموال ما را حفظ ميكند، جُبّه را از
شانهات درآور.
وقتي پيغام امام(ع) را رساندم و جبّه را از شانهاش بيرون آورد، غش كرد. حضرت(ع)
بيرون آمده و شرح حالش پرسيد. گفت: من (راجع به امامت شما ) در شك بودم و اينك يقين
كردم.(2)
«نگين شکسته»
كافور خادم گويد: در سامرا در مجاورت حضرت هادي(ع) صنعت گراني بودند، و آنجا مثل
شهري شده بود. يونس نقاش بر آن جناب وارد ميشد و به ايشان خدمت ميكرد.
روزي لرزان آمد و گفت: سرور من! به شما وصيت ميكنم كه با اهل و عيالم نيكي كنيد.
امام(ع) فرمود: مگر چه خبر است؟
گفت: خيال دارم فرار كنم.
حضرت تبسم كنان فرمود: چرا؟
گفت: براي اينكه ابن بغا(گويا از سران ترك بوده) نگين بي ارزشي براي من فرستاد كه
بر آن نقشي بزنم. موقع نقاشي دو قسمت شد. فردا وعده اوست كه [آن نگين را پس] بگيرد.
(موسي بن بغا) هم كه حالش معلوم است، يا هزار تازيانه ميزند يا ميكشد.
امام(ع) فرمود: برو به منزلت تا فردا فرج ميرسد و جز خبر خير، چيز ديگري نيست.
باز فردا صبح زود لرزان آمد و گفت: فرستاده او آمده نگين را ميخواهد.
فرمود: برو كه جز خير نميبيني.
گفت: چه جواب گويم؟
امام(ع) خنديد و فرمود: برو ببين چه خبر آورده، هرگز جز خير نيست.
رفت و بعد از مدتي خندان بازگشت و عرض كرد: فرستاده گفت: كنيزكان بر سر اين نگين
خصومت ميكنند، اگر ممكن است آن را دو قسمت كن تا تو را بينياز كنيم.
امام(ع) فرمود: خداوندا! سپاس، خاص تو است كه ما را از آنها قرار دادي كه حق شكر تو
را بجاي آورند. به او چه گفتي؟
عرض كرد: گفتم مرا مهلت دهيد تا درباره آن فكركنم چگونه اين كار را انجام دهم.
فرمود: درست گفتي.(3)
کلام نور
قالَ(عليهالسّلام): الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَ الزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ،
وَ الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داع إلَى الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ، وَ
البُخْلُ أذَمُّ الاْخْلاقِ، وَ الطَّمَعُ سَجيَّةٌ سَيِّئَةٌ؛(4)
امام هادي(ع) فرمود: «حسد»؛ موجب نابودى ارزش و ثواب حسنات مىگردد. «تكبّر و
خودخواهى»؛ جذب كننده دشمنى و عداوت افراد مىباشد. «عُجب و خودبينى»؛ مانع تحصيل
علم خواهد بود و در نتيجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مىدارد. «بخيل بودن»؛
بدترين اخلاق است و نيز «طَمَع داشتن»؛ خصلتى ناپسند و زشت مىباشد.
قالَ(عليهالسلام): إنَّ الْحَرامَ لا يَنْمي، وَإنْ نَمى لا يُبارَكُ فيهِ، وَ ما
أَنْفَقَهُ لَمْ يُؤْجَرْ عَلَيْهِ، وَ ما خَلَّفَهُ كانَ زادَهُ إلَى النّارِ؛(5)
فرمود: همانا -اموال- حرام، رشد و نموّ ندارد و اگر هم احياناً رشد كند و زياد شود
بركتى نخواهد داشت و با خوشى مصرف نمىگردد. و آنچه را از اموال حرام انفاق و كمك
كرده باشد أجر و پاداشى برايش نيست و هر مقدارى كه از مال حرام براى بعد از خود به
هر عنوان باقى گذارد، او را بيشتر در عذاب نگه ميدارد.
قالَ(عليهالسلام): مُخالَطَةُ الاْشْرارِ تَدُلُّ عَلى شِرارِ مَنْ
يُخالِطُهُمْ؛(6)
فرمود: همنشين شدن و معاشرت با افراد شرور، نشانه پستى و شرارت تو خواهد بود.
قالَ(عليهالسلام): النّاسُ فِي الدُّنْيا بِالاْمْوالِ وَ فِى الاْخِرَةِ
بِالاْعْمالِ؛(7)
فرمود: مردم در دنيا به وسيله ثروت و تجمّلات شهرت مىيابند ولى در آخرت به وسيله
اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد.
منابع:
1) منتهي الامال.
اصول کافي.
تحليلى از تاريخ دوران دهمين خورشيد امامت.
نرم افزار جامع الاحاديث.
*) اثبات الهداة: ج 3، ص 377.
2) اثبات الهداة: ج 6 ، ص225.
3) اثبات الهداة: ج6 ، ص228
4) بحارالأنوار: ج 69، ص 199، ح 27.
5) كافى: ج 5، ص 125، ح 7.
6) مستدرك الوسائل: ج 12، ص 308، ح 14162.
7) أعيان الشّيعة: ج 2، ص 39.
|