|
||||||||||||||||||||
|
ميلاد با سعادت هفتمين خورشيد تابناک آسمان امامت و ولايت؛ امام موسي بن جعفر(ع) را تبريک عرض مي کنيم.از تبار نورپدرش حضرت امام جعفر صادق(عليهالسلام) و مادرش «حميده»(س) بود. اين بانو در مکتب امام صادق(عليهالسلام) به چنان صفاي باطني دست يافت که حضرت دربارهاش فرمود: «حميدة مصفاة من الادناس کسبيکة الذهب ما زالت الاملاک تحرسها حتي اديت الي کرامة من الله لي و الحجة من بعدي»؛(۴) حميده مانند طلاي خالص از ناپاکيها، پاک است. فرشتگان او را همواره نگهداري کردند تا به من رسيد، به خاطر کرامتي که خدا نسبت به من و حجت پس از من عنايت فرمود. طلوع خورشيدابو بصير گفت: همراه امام صادق(عليه السلام) براي شرکت در مراسم حج عازم مکه بوديم. وقتي به سرزمين ابواء رسيديم، حضرت براي ما صبحانهاي تدارک ديد. مشغول صرف صبحانه بوديم که کسي از طرف همسر امام صادق(عليه السلام) آمد و به ايشان خبر داد که حال همسرتان دگرگون شده و درد زايمان آغاز شده است و چون فرموده بوديد در اين باره قبل از هر کار شما را مطلع کنيم، خدمتتان آمدم. امام صادق(عليهالسلام) همان لحظه برخواست و همراه فرستادهي همسرش رفت و بعد از چند لحظه برگشت. ما که قيافهي شاداب ايشان را ديديم، شاد باش گفتيم و از وضعيت همسرشان پرسيديم. فرمود: خداوند حميده را به سلامت داشت و به من پسري عنايت فرمود که در ميان مخلوقاتش از همه بهتر است. همسرم در بارهي آن نوزاد مطلبي به من گفت که گمان ميکرد من از آن بيخبرم، اما من در مورد آن موضوع از او آگاهتر بودم. من(ابو بصير) دربارهي محتواي آن مطلب سؤال کردم. ايشان فرمود: «حميده گفت: هنگامي که آن نوزاد متولد شد، دستهايش را بر زمين گذاشت و سر به سوي آسمان بلند کرد.» من به حميده گفتم اين کار نشانهي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و نشانهي وصي بعد از اوست.(۱) به اين ترتيب بود که ابو الحسن موسي کاظم(عليهالسلام) در روز شنبه هفتم ماه صفر سال ۱۲۸ ه ق در سرزمين ابواء(بين مکه و مدينه) به دنيا آمد.(۲) عالَم همه غرق زيب و زيور آمد از جلوهي نور حق منور آمد آمد به جهان باب حوايج کاظم محبوب خدا موسي جعفر آمد(۳) القاب امام موسي بن جعفر(عليهالسلام)نام حضرت؛ موسي، کنيههايش؛ ابوالحسن اول، ابوالحسن ماضي، ابوابراهيم، ابو علي، ابو اسماعيل، و القابش؛ کاظم، عبدصالح، نفس زکيه، زين المجتهدين، وفي، صابر، امين و زاهر بود. ابن شهرآشوب مينويسد: از اين جهت که حضرت با اخلاق بزرگوارانهاش درخشيد، به «زاهر» و از اين حيث که خشم خود را فرو ميبرد، به «کاظم» مشهور شد.(۵) از تولد تا امامتامام کاظم(عليهالسلام) همچون اجداد طاهر خود از همان کودکي به سان خورشيدي فروزنده در خاندان اهل بيت(عليهمالسلام) ميدرخشيد. در اين دوره دو موضوع «تثبيت امامت» وي بعد از پدر و بروز «جلوههايي از شخصيت» بيشتر از هر چيزي توجه ما را به خود جلب ميکند. تثبيت امامت۱- امام صادق(عليهالسلام) از همان لحظهي نخست تولد، شيعيان را نسبت به امامت فرزندش موسي آگاه ساخت و اينگونه فرمود: «فعلقوا بابني هذا المولود... فهو والله صاحبکم من بعدي»؛(۶) به فرزندم، اين مولود بچسبيد.. به خدا قسم او بعد از من، صاحب شماست. ۲- علائم برتري اين مولود پاک از همان روزها بر همگان آشکار شد. از جمله ميتوان به سخن گفتن حضرت در گهواره اشاره کرد. يعقوب بن سراج ميگويد: «به حضور امام صادق(عليهالسلام) رفتم و ديدم حضرت در کنار گهواره پسرش موسي ايستاده و فرزندش در گهواره است. امام مدتي با او راز گفت. پس از آن که سخنانش به پايان رسيد، نزديکتر رفتم. به من فرمود: نزد مولايت(در گهواره) برو و سلام کن. من کنار گهواره رفتم و سلام کردم. موسي بن جعفر(عليهالسلام) که در ميان گهواره بود با کمال شيوايي جواب سلام مرا داد و فرمود: «برو و نام دخترت[حميرا] را که ديروز برايش برگزيدهاي، عوض کن، آن گاه نزد من بيا، زيرا خداوند چنان نامي را نميپسندد. من هم رفتم و نام او را عوض کردم».(۷) جلوههايي از شخصيت امام(عليهالسلام)۱- نبوغ حضرت در سنين خردسالي همگان را شگفت زده کرده بود. به عنوان نمونه وقتي «عيسي شلقان» از حضرت سوالي پرسيد، چنان جوابي گرفت که در جايش ميخکوب شد. خودش ميگويد: «روزي در جايي نشسته بودم، امام کاظم(عليهالسلام) را [که در آن وقت کودک بود] ديدم که برهاي همراه داشت و از کنار من عبور کرد، به او گفتم: اي پسر! ميبيني پدرت [امام صادق(عليهالسلام)] چه ميکند؟ نخست به ما دستور ميدهد «ابو الخطاب»(محمد بن مقلاس اسدي کوفي) را دوست بداريم، سپس دستور ميدهد او را لعن کنيم. فرمود: «خداوند بعضي از انسانها را براي ايمان آفريد که ايمانشان دائمي است، بعضي ديگر را براي کفر دائمي آفريد. در اين ميان نيز به برخي ايمان عاريهاي داد که آنان را «معارين»(عاريه داده شدگان) ميگويند و هر گاه خدا بخواهد، ايمان را از آنها بگيرد. «ابو الخطاب» از اين گونه است و ايمان عاريهاي به او داده بودند [در آن زمان که ايمان داشت، امام صادق(عليهالسلام) فرمود: او را دوستبداريد و اکنون که مذهب باطلي اختراع کرده، امام فرمود، او را لعنت کنيد]. من به حضور امام صادق(عليهالسلام) رفتم و آنچه را که به فرزندش گفته بودم و او جواب داده بود، به عرض حضرت رساندم. امام فرمود: «اين پسر(يا اين کلام پسرم) از جوشش نبوت است».(۸) ۲- ابو حنيفه ميگويد: به خانهي امام صادق(عليهالسلام) رفتم. در دالان خانه کودکي را ديدم. پرسيدم: انسان که گناه ميکند، گناه او را چه کسي انجام ميدهد؟ فرمود: آن که گناه ميکند از سه حال بيرون نيست. يا خود گناه ميکند، يا خدا، يا هر دو. اگر بگوييم خدا گناه ميکند، او با انصافتر و عادلتر از آن است که خود گناه کند و بندهاش را مجازات کند. اگر هر دو گناه کنند، خدا با بندهاش در گناه شريک است و شريکي که از بنده قويتر است، مجازات قوي به خاطر گناه، مقدمتر از مجازات ضعيف است. و اگر بنده گناه ميکند، بنابراين رواست که امر و نهي خداوند متوجه بنده شود و کيفر و پاداش نيز به او تعلق گيرد و بهشت و دوزخ نصيب او شود. ابوحنيفه چنان مرعوب اين استدلال شد که گفت: «ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم»(۹) آنها فرزنداني هستند که بعضي از بعض ديگر(در پاکي و کمال) گرفته شدهاند و خداوند شنوا و داناست.(۱۰) دوران امامتدوران امامتحضرت موسي بن جعفر(عليهالسلام) از ۲۵ شوال سال ۱۴۸ه همزمان با شهادت پدر بزرگوارش امام صادق(عليهالسلام) آغاز شد. در اين زمان حضرت ۲۰ سال داشت. در آغاز امامت، حضرت با قاتل پدرش، منصور دوانيقي رو در رو بود. وي که از سال ۱۳۶ خلافت اسلامي را پس از ابو العباس سفاح به دست گرفته بود، به دليل وصيت امام صادق(عليهالسلام) در مورد تعيين جانشين خود و ملاحظات ديگر، علنا تعرضي به امام نميکرد.(۱۱) ولي در خفا سياست فشار بر حضرت را در دستور کار خويش قرار داده بود و دقيقا به همين علت بود که امام صادق(عليهالسلام) در وصيت خود خليفه را به عنوان يکي از جانشينان خود معرفي کرد تا از فشارهاي سياسي بر حضرت موسي بن جعفر(عليهالسلام) حداقل در منظر مردم کاسته شود. از اين رو وقتي منصور دوانيقي امام صادق(عليهالسلام) را به شهادت رساند، به فرماندار مدينه محمد بن سليمان دستور داد «اگر جعفر بن محمد شخصي را جانشين خود قرار داده او را حاضر کن و گردنش را بزن». اما فرماندار در پاسخش نوشت: «جعفر بن محمد در وصيت نامهاش پنج نفر را جانشين قرار داده است. منصور دوانيقي، محمد بن سليمان(فرماندار مدينه)، عبدالله بن جعفر، موسي بن جعفر و حميده». وي آن گاه از خليفه پرسيد کدام را گردن بزنم!؟ در مقابل منصور که آثار خشم از اين کياست امام در سيمايش هويدا بود، گفت: اينها را نميتوان کشت(۱۲). وي از اين پس در صدد برآمد با شيوههاي سياسي و ... حضرت را در فشار قرار دهد از اين زمان به مدت سي و پنجسال امام موسي بن جعفر(عليهالسلام) در منصب امامت قرار گرفت. پس از مرگ منصور، نوبت به خلافت مهدي بن عبدالله منصور رسيد، وي که در سال ۱۵۸ به خلافت رسيد، وقت خود را عموما به حل منازعات داخلي و کشور گشايي گذراند. لذا امام(ع) اندک فرصتي براي بيان حقايق شرع و مظلوميت اهل بيت(عليهمالسلام) يافت. البته خليفه نيز براي در امان ماندن از خطر احتمالي از سوي امام، حضرت را مدتي زنداني کرد و چون تضمين گرفت که بر عليه او نشورد، حضرت را آزاد کرد. تفصيل واقعه به روايت فضل بن ربيع از پدرش چنين است: وقتي مهدي، حضرت موسي بن جعفر(عليهالسلام) را زنداني کرد، يکي از شبها حضرت اميرمؤمنان علي(عليهالسلام) را در خواب ديد که به او فرمود: «يا محمد فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا في الارض و تقطعوا ارحامکم»؛ آيا شما به اين اميد بوديد که اگر ولايت يافتيد، در زمين فساد کنيد و قطع ارحام کنيد؟! به دنبال اين خواب، خليفه ربيع را شبانه خواست و گفت: که موسي بن جعفر(عليهالسلام) را نزدش حاضر کند. او اين کار را کرد و چون امام حاضر شد، خليفه دست در گردن امام انداخت و جريان خواب خود را بازگو کرد و گفت: آيا به من اطمينان ميدهي بر عليه من يا فرزندانم خروج نکني؟! بعد از آن که تضمين گرفت، از ربيع خواست امام را به مدينه بازگرداند و او نيز شبانه همين کار را کرد. البته اين اعمال و فراخواندن مکرر حضرت، موجبات نگراني خاندان و شيعيان حضرت را فراهم ميکرد. از جمله صاحب کشف الغمه از کتاب دلايل از ابي قتاده قمي از ابي خالد زبالي نمونهاي از اين نگراني ياران را نشان ميدهد اين واقعه مربوط به زماني است که قيام شهيد فخ سرکوب شد و مهدي چون عامل تحريک را امام ميدانست قسم خورد حضرت را به شهادت برساند. لذا حضرت را به دستور مهدي دستگير کردند تا به پايتخت ببرند و وقتي به شهر زباله رسيدند، امام از ابي خالد که با نگراني و اندوه ايشان را نگاه ميکرد، خواست نيازهايش را برطرف کند. همچنين علت غم و اندوهش را پرسيد ابي خالد گفت: چرا غمگين نباشم که تو را نزد اين طاغي ميبرند و من خيالم از اين قضيه ناراحت است. حضرت فرمود: اي ابا خالد من از او ترسي ندارم. ابي خالد ميگويد من که نگران حضرت بودم، روز و شب منتظر آن لحظه بودم. تا اين که روز موعود رسيد. من اول شب در محلي که به من وعده داده بود، منتظر ماندم، و چون کمي طول کشيد به وسوسه افتادم در همين لحظه سواري از طرف عراق پيش آمد و در اين بين حضرت ابو الحسن(عليهالسلام) جلو کاروان بر قاطر خود سوار بود، مرا صدا زد و فرمود: شک مکن شيطان دوست دارد که تو را به شک بيندازد. من از خلاصي حضرت خوشحال شدم و گفتم: «الحمد لله الذي خلصک من الطاغية»(۱۳). بعد از مرگ مهدي عباسي در سال ۱۶۹ه.ق هادي عباسي به خلافت رسيد. وي نيز نسبت به حضرت سياست خاصي داشت به گونهاي که در صدد برآمد به حضرت آسيب برساند و نزديکان امام، او را به دوري از خليفه دعوت کردند امام در مقابل، دست به آسمان برداشت و گفت: «الهي کم من عدو شحذ لي ظبه مديته وارهف لي شاحذه وداف لي قواتل سمومه ولم تنم عني عين حراسته فلما رايت ضعفي عن احتمال الفوادح وعجزي عن ملمات الجوائح صرفت ذلک عني بحولک وقوتک لا بحولي وقوتي والقيته في الحفيره التي احتفرها لي...»؛ اي خداي من چه دشمنهايي که از براي کشتن من شمشير خود را تيز نمودند و دشنه خود را سوهان زدند و زهرجان گداز خود را براي هلاک من تهيه کرده و سائيدند و ديده حراست و ديدباني آنها براي آزار من بهخواب نرفت [و دائم در انديشه قتل من بودند] و ليکن چون ناتواني و ضعف، مرا از تحمل اين بارهاي سنگين بلا و اين گونه گرفتاريها ديدي و عجز مرا از دچار شدن به اين بلاهاي جانگذار مشاهده فرمودي به حول و قوه خود آن را از من رد کردي نه به حول و قوه من و دشمن مرا در گودال يا چاهي افکندي که او آن را براي من کنده بود...». بعد از اين دعا، اهل بيتحضرت از نزدش خارج شدند امام اندکي بعد باز گشت تا خبر مرگ هادي را برايش قرائت کنند(۱۴). در هر صورت بعد از مرگ وي نوبت به خلافت هارون الرشيد رسيد. ويژگي عصر هارون الرشيدهارون الرشيد، نواده منصور دوانيقي بود و در ۲۷ ذي حجه سال ۱۴۵ ه به دنيا آمد همزمان با وفات برادرش موسي، هادي به خلافت رسيد و آن زمان(چهاردهم ربيع الاول۱۷۰ ه. ق) ۲۲ سال داشت. هارون در دوره اوج و عظمتخلافت بني عباس به سلطنت رسيد. در اين دوره دانش و فلسفه و حکمت و ادب به رشدي شگفت انگيز رسيد که البته تا حدود زيادي در حول فعاليتهاي علمي امام باقر و امام صادق(عليهماالسلام) بود. حضرت موسي بن جعفر(عليهالسلام) نيز تا زماني که از شر هارون در امان بود در اين نهضت فکري و علمي نقش پيشرو داشت و انبوه شاگردان فاضل او گواه اين مدعاست. دقيقا همين پيشروي امام و يارانش، هارون را به وحشت انداخت و با وجود فضاي باز علمي، در صدد محصور کردن حضرت برآمد تا نفوذ معنوي و علمي ايشان را نابود سازد. هارون به اين منظور در برابر حقايق ديني که از سوي امام بيان ميشد، فلسفه يونان و کتب هند و افسانهها را به عنوان ابزار فرهنگي و معنوي علم کرد و در برابر فقه و احکام پويا نيز، مانند جد خود منصور علماي مخالف اهل بيت را تشويق کرد تا در مقابل حضرت عرض اندام کنند. حتي در مدينه منوره براي امور شرعي و احکام ديني اشخاصي را معين کرد و به مالک بن انس و کتاب موطاء او اهميت فوق العاده داد و پسران خود را براي قرائت آن کتاب به مدينه فرستاد. تمام اين کارها براي کاستن از مراجعه مردم به حضرت موسي بن جعفر(عليهالسلام) بود، اما غافل از اين که هر چه ميکرد بر جلال و عظمت حضرت ميافزود. از اين رو به مقابله فيزيکي با حضرت روي آورد. در اين جبهه هارون علاوه بر خود حضرت، علويان را نيز تحت فشار قرار ميداد. حکايتي که در ذيل ميآيد شاهد اين مدعا است. مبارزه سر سختانه هارون با علويانعبدالله بن بزاز نيشابوري ميگويد: ميان من و حميد بن قحطبه طوسي معامله بود. در سالي به نزد او رفتم وقتي خبر آمدن مرا شنيد در همان روز پيش از آن که جامههاي سفر را تغيير دهم مرا طلبيد و اين در ماه مبارک رمضان و وقت زوال بود. وقتي داخل شدم ديدم در خانه نشسته است و نهر آبي در ميان آن خانه جاري است. چون سلام کردم و نشستم سفره غذا را پهن کرد. من که يادم نبود روزهام، دستبه سفره بردم، ولي بلا فاصله يادم آمد روزهام، لذا دست کشيدم. حميد پرسيد: چرا غذا نميخوري؟ گفتم: ماه مبارک رمضان است و من روزهام، شايد شما عذري داريد که موجب افطار شده است. او گفت: من عذري ندارم. و همان لحظه گريان شد. وقتي غذايش را خورد. پرسيدم براي چه گريه کردي؟ گفت: وقتي که هارون در طوس بود شبي مرا خواست. وقتي نزد او رفتم ديدم شمعي نزد او ميسوزد و شمشير برهنهاي نزد اوست و خادمي در کنارش. وقتي مرا ديد گفت: چگونه است اطاعت تو از من؟ گفتم: به جان و مال، تو را اطاعت ميکنم. لحظاتي سر به زير انداخت و به من اجازه برگشتن داد. وقتي به خانه رسيدم دوباره پيک او به دنبالم آمد و من نزد خليفه برگشتم. باز پرسيد چگونه است اطاعت تو؟ گفتم: فرمانبردار تو از جان و مال و زن و فرزند هستم. او تبسمي کرد و اجازه مرخصي داد. تا داخل خانه شدم باز فرستادهاش مرا خواست. نزد او رفتم: پرسيد اطاعت تو از ما چه اندازه است؟ گفتم: تو را اطاعت ميکنم در جان و مال و زن و فرزند و دين خود. او تا اين پاسخ را شنيد خنديد و گفت: اين شمشير را بگير و به آنچه اين خادم گفت، عمل کن. خادم شمشير را به من داد و مرا به خانهاي آورد و قفل را باز کرد. وقتي داخل شديم چاهي ديدم که در صحن خانه کندهاند. سه اتاق در بسته هم آنجا بود. در يکي را باز کرد، ديدم بيست نفر از پيران و جوانان و کودکان که گيسوها و کاکلها داشتند[نشانه سيادت]، همه در بند و زنجير هستند و همه از فرزندان امير مؤمنان(عليهالسلام) و فاطمه(عليهاالسلام) هستند. آن خادم گفت: که خليفه از تو خواسته اينها را گردن بزني. پس يک يک را بيرون ميآورد و من در کنار چاه ايشان را گردن ميزدم. تا آنکه همه را گردن زدم و او سرها و بدنها را در چاه انداخت. آن گاه در اتاق دوم را گشود. آنجا نيز بيست نفر بودند، آنها را هم گردن زدم. در اتاق سوم هم بيست نفر بودند آنها را هم کشتم. تا اينکه نوبت نفر بيستم شد. مرد پيري بود. گفت: دستتبريده باد اي ملعون! چه عذر خواهي داشت نزد جدم رسول خدا(صلي الله عليه و آله) وقتي از تو بپرسد چرا شصت نفر از فرزندان بيگناه مرا کشتي؟ تا اين سخن را شنيدم بر خود لرزيدم. خادم پيش آمد و فرياد زد که چرا معطلي! من او را نيز گردن زدم. حال با اين وضع که شصت نفر را گردن زدم، روزه و نماز چه فايدهاي به حالم دارد.(۱۵) آري همين روايت دردناک، خود گوشهاي از سختگيريهاي هارون نسبت به علويان را نشان ميدهد. شهادت آن حضرتاما درباره فشار بر حضرت موسي بن جعفر(عليهالسلام) ميتوان دوره طولاني زندان را بارزترين فشار خليفه دانست که بر حضرت وارد کرد. و سرانجام امام موسي بن جعفر(عليهالسلام) به دستور هارون و به دست سندي بن شاهک با خرماي زهرآلود مسموم گرديد و مطابق قول مشهور در روز جمعه ۲۵ رجب سال ۱۸۳ ه. ق به شهادت رسيد.(۱۶) کلام نورلَيس مِنّا مَن لَم يُحاسِبْ نَفْسَهُ في كُلِّ يَومٍ، فإنْ عَمِلَ خَيراً اسْتَزادَ الله مِنهُ وحَمِدَ الله علَيهِ، وإنْ عَمِلَ شَيئاً شَرّاً اسْتَغْفَرَ الله وتابَ إلَيهِ؛(17) از ما نيست كسى كه هر روز به حساب خود رسيدگى نكند و ببيند كه اگر كار نيكى انجام داده است از خداوند توفيق انجام بيشتر آن را بخواهد و خدا را بر آن سپاس گويد و اگر كار بدى انجام داده است از خدا آمرزش بخواهد و توبه كند. ليسَ حُسنُ الجِوارِ كَفَّ الأذى، ولـكـنْ حُسنُ الجِوارِ الصّبرُ على الأذى؛ (18) «همسايه خوب بودن» اين نيست كه آزار نرسانى، بلكه حُسن همسايگى اين است كه در برابر آزار و اذيّت همسايه شكيبا باشى. اسْتَحْيوا مِن الله في سَرائرِكُم كما تَسْتَحْيونَ مِن النّاسِ في عَلانِيَتِكُم؛ (19) در نهان از خدا شرم كنيد همچنان كه در آشكار از مردم شرم داريد. لا تَستَقِلُّوا قليلَ الذُّنوبِ، فإنّ قليلَ الذُّنوبِ يَجتَمِعُ حتّى يكونَ كثيراً؛ (20) گناهان اندك را كم مشماريد؛ زيرا همين گناهان اندك، روى هم انباشته مىگردند و زياد مىشوند. ما تَسابَّ اثنانِ إلاّ انحَطَّ الأعلى إلى مَرتَبةِ الأسفَلِ؛ (21) هيچگاه دو نفر به يكديگر ناسزا نمي گويند مگر اينكه آن كه بيشتر دشنام داده به مرتبه پايينترى سقوط مىكند. ۱) شرح مفصل اين خبر را در اصول کافي، ج۱ ص۳۸۵، حديث ۱، باب مواليد ائمه بخوانيد و المحاسن ص۳۱۴. ۲) سال ۱۲۹ هجري نيز نقل شده استبه کافي ج۱ ص۴۷۶، بحار الانوار ج۴۸ ص۲، ارشاد مفيد ص۲۶۹، کشف الغمه ج۲، ص۲۱۲ و اعلام الوري ص۲۸۶، و ۳۱۰، رجوع کنيد. ۳) شعر از ابو الفضل آسماني. ۴) اصول کافي، ج۱ ص۴۷۷. ۵) مناقب ابن شهرآشوب، ج۲ ص۳۸۲، کشف الغمه، ج۲ ص۲۱۲، الارشاد مفيد ص۲۷۰ و فصول المهمه، ص۲۱۴. ۶) محاسن برقي، ج۲، ص۳۱۴. ۷) اصول کافي، ج۱، ص۳۱۰. ۸) اصول کافي: ج۲، ص۴۱۸ و همچنين در ج۱، ص۳۱۱. ۹) آل عمران: ۳۴. ۱۰) مناقب آل ابي طالب، ج۴، ص۳۱۴. ۱۱) مناقب ابن شهرآشوب، ج۴ ص۳۴۹. ۱۲) بحار الانوار، ج۴۷ ص۳، مناقب ابن شهرآشوب، ص۳۲۰ و اصول کافي ج۱ ص۳۱۰(مالي الي قتل هولا سبيل. اعلام الوري، ص ۲۹۰). ۱۳) اصول کافي ج۱ ص۴۷۷ و بحار الانوار ج۴۸ ص۱۵۱. ۱۴) فصول المهمه ص۲۷۱. ۱۵) عيون اخبار الرضا، ج۱ ص۱۰۰. ۱۶) مناقب ابن شهرآشوب: ج۴ ص۳۴۹. 17) الاختصاص: 26. 18) تحف العقول: 409. 19) تحف العقول: 394. 20) أمالي المفيد: 8: 157. 21) أعلام الدين: 305. | |||||||||||||||||||