|
||||||||||||||||||||
|
شهادت امام رضا(ع)آخر صفر؛ مصادف با شهادت جانگداز حضرت علي بن موسي الرضا(ع) است.اين مصيبت جانسوز را به امام زمان(ع) و تمام شيعيان و ارادتمندان اهلبيت عصمت و طهارت، تسليت عرض ميکنيم.زماني که در سال 200 هجري؛ مأمون، امام رضا(ع) را وادار کرد به خراسان برود، در پي آن بود که امام(ع) را از شيعيان دور کرده و ايشان را در انزوا قرار دهد و هرگز انتظار نداشت امام هشتم شيعيان پس از طي راهي طولاني، با استقبال گسترده مردم مواجه شود. در جاده نيشابور به مشهد، بقعهاي است با ساختماني قديمي که در اتاقکي از آن، سنگي سياه با جاي پايي ديده ميشود. زائران به اين بقعه قدم گذارده، آن جاي پا را بوسيده و خاک آن را بر ديده ميکشند. اين مکان، قدمگاه علي ابن موسي الرضا(ع) است. مردم عاشق آن خطه؛ 1200 سال پيش به يمن قدوم مبارک امامشان جاي پايي را بر سنگ نقر کرده و معجزه عشق را به نمايش گذاشتند. اين مکان جايي است که خاک پا، توتياي چشم و درمان آلام جسم و جان است. مسيري که مأمون تأکيد داشت حضرت رضا(ع) را از آن عبور دهد، يکي از راههاي متداول آن زمان به شمار ميرفت و آن از مدينه به بصره و از طريق سوق الاهواز(اهواز) به فارس و سپس از راه کوير و بيابان ميان فارس و خراسان ميگذشت و به مرو ختم ميشد. سفر امام رضا(ع) از مدينه تا مرو را در 5 بخش ميتوان دستهبندي کرد: - از مدينه تا بصره - از بصره تا فارس - از فارس تا يزد - از يزد تا خراسان - امام در خراسان از مدينه تا بصرهدو تن از مأموران مأمون، به نامهاي رجاء بن ضحاک و ياسر خادم به همراه نامهاي مأمور انتقال امام از مدينه به مقر حکومت وي بودند. آن دو به منزل امام رفتند و نامه مأمون را به حضرت تسليم کردند. امام با فرستادگان مأمون سخني نگفت و با کراهت، نامه را خواند و به ناچار پيشنهاد مأمون را پذيرفت و آماده سفر شد و در اولين گام قبل از آغاز سفر به سوي مرو، امام دست به اقداماتي زد که ماهيت پذيرش ولايتعهدي را آشکار ساخت. امام رضا(ع) با اقداماتي نظير وداع با مرقد مطهر رسول اکرم(ص)، تعيين جانشين و اعلام امامت امام جواد(ع) و وداع با خانواده خويش نشان دادند که ولايتعهدي؛ ظاهري آراسته و مجلل بر چهره تبعيد و نفي بلد است. منابع اوليه و ساير تواريخ معتبر، آغاز حرکت امام رضا(ع) را از مدينه به سوي بصره ذکر کردهاند. با اين وجود برخي از منابع به خصوص تذکرههاي متأخر مينويسند: حضرت، ابتدا به مکه رفته و در اين سفر امام جواد(ع) نيز همراه ايشان بوده است، امام با خانه خدا وداع کرده و سپس از مکه به سفر ادامه دادهاند. از بصره تا سوق الاهوازاز ديار عرب(عراق) تا خوزستان دو راه وجود دارد، يکي از بغداد به واسط و از واسط به خوزستان و راه ديگر از بصره به خوزستان که کوتاهترين راه و فاصله ميان ايران و عراق آن روز محسوب ميشد. راه بصره- اهواز در آن زمان 9 منزل و سي و شش فرسنگ بود. ولي از نامهاي قديم منازل اين مسير در نقشههاي امروزي اثري نمانده است، از اين رو به سختي ميتوان مسير حرکت امام را مشخص کرد. امام رضا(ع) از بصره به اهواز حرکت کرد، ولي از جزئيات مسير حرکت امام و منزلگاههايي که حضرت در آن توقف فرمود منابع هيچ گزارشي ارائه نکردهاند. با ورود امام رضا(ع) به اهواز، بيماري امام روي ميدهد، که منابع، دليل بيماري امام را هواي بسيار گرم و مرطوب اين شهر عنوان ميکنند، لذا ميتوان دريافت که سفر امام در تابستان رخ داده است. سه بقعه به نام امام رضا(ع) در شوشتر، دو بقعه به نام شاخراسون(شاه خراسان) در دزفول و شوشتر و دو بقعه ديگر به نامهاي امام ضامن وجود دارد که بايستي با نظري نقادانه به آن نگريست. اين بناها(يادبود امام رضا) که تعدادشان قريب به ده بنا است اگر چه از حيث کثرت، گذر امام رضا(ع) را در اين دو شهر قوت ميبخشند، اما به لحاظ اعتبار، متزلزل و مبهم هستند. سه بقعه امام رضا(ع) در شوشتر که مردم عاشق آن را محل توقف حضرت رضا(ع) ميدانند برابر گفته شرف الدين شوشتري سندي ندارد... بقعه شاخراسون در دزفول نيز با ابهام روبروست. از اهواز تا فارسدرباره ادامه مسير حرکت امام رضا(ع) به فارس، منابع توضيحي نميدهند که حضرت از کدام راه به سمت فارس و از آنجا به خراسان عزيمت کرده است. اما بررسيهاي تاريخي نشان ميدهد از اهواز به فارس 24 منزل و در مجموع 102 فرسنگ راه بوده است. احتمال دارد حضرت در سفر تاريخي خود به مرو؛ از راه ارجان، رامهرمز گذشته باشد زيرا نسبت به ابتدا و ميانه اين راه گزارش هايي از عبور آن حضرت وجود دارد. درباره خروج امام از اهواز خبر دقيقي وجود دارد که امام از پل اربق يا اربک عبور کردهاند و اين خود کليدي براي حل اين معماست. در ادامه مسير پل اربک در شهر ارجان قديم(بهبهان) قدمگاهي است موسوم به قدمگاه امام رضا(ع). وجود اين قدمگاه در اين مکان، مسير امام را روشن ميکند. قدمگاه بعدي که در منابع تاريخ محلي، به تناوب از آن ياد شده، شهر ابرقو يا ابرکوه است که در منتهي إليه جاده شمالي شيراز به شهر يزد است. منابع تاريخي اطلاع ميدهند که امام رضا(ع) از اهواز و از طريق فارس و نه شهر شيراز به سمت خراسان رفتهاند. از ورود حضرت به شيراز در منابع گزارش موثقي ثبت نشده و در منابع محلي تاريخ اين شهر هيچگاه قدمگاه و يا بناي يادبودي به آن حضرت منسوب نيست. اين موضوع احتمال عبور حضرت رضا()ع را از راه باستاني اهواز به پاسارگاد که بعد از ارجان از طريق راههاي کوهستاني منطقه کهکيلويه به جلگه مرودشت اصطخر ميپيوست قوت ميبخشد. از فارس تا يزد«ابن بلخي» منازل شيراز به يزد را 9 منزل و مسافت ميان اين دو شهر را 54 فرسنگ ياد کرده است. در آن روزگار، يزد شهر مهمي نبوده است. در اين منطقه چند قدمگاه و بناي يادبود امام رضا(ع) وجود دارد. با توجه به تأکيد منابع به عبور آن حضرت از راه کوير به سوي مرو، بر اعتبار اين قدمگاهها افزوده ميشود. ولي اين نکته را نيز بايد مورد توجه قرار داد که يزد در قرن دوم اسلامي نه يک شهر که يک منطقه بياباني بوده و در منابع اوليه نيز به صراحت نامي از يزد به ميان نيامده و تنها عبور آن حضرت از يک کوير و يا بيابان ذکر شده است. از يزد تا خراسانبه طور کلي تعيين خط مسير دقيق سفر امام رضا(ع) به واسطه گزارشهاي متعدد و گاه متناقض منابع دشوار است. به همين سياق تعيين مسير حرکت امام رضا(ع) از يزد تا خراسان نيز با دشواري همراه است. تنها نقطه روشن که در اين مسير از منابع اوليه به دست ميآيد، اشارهاي است که شيخ صدوق(ره) و ساير منابع معتبر به مسير راه کوير و ورود آن حضرت به نيشابور کردهاند. برخي بر اين باورند که امام رضا(ع) طي مسير، وارد شهر قم شده و در منزل يکي از اهالي اين شهر منزل کردهاند که اين مکان امروزه به مدرسه رضويه يا مأموريه شهرت يافته است. ولي بايد اذعان کرد که مأمون گذر امام(ع) از شهرهاي محل تجمع شيعيان را ممنوع کرده بود. لذا حضور امام در اين شهر، سند محکمي ندارد، از سوي ديگر در مورد توقف حضرت در قم، منابع تاريخ محلي نيز آن را تائيد نميکند. امام در خراسانخوشبختانه از ورود امام رضا(ع) به نيشابور گزارشهاي متعدد و مستندي وجود دارد. به ويژه حديث سلسلة الذهب که امام در اين شهر ايراد فرمودهاند خود به قوت گزارشهاي ورود امام به نيشابور افزوده است. مهمترين و معتبرترين گزارشي که از توقف حضرت رضا(ع) در نيشابور ضبط شده، روايت عبدالسّلام بن صالح ابوصلت هروي است که حديث مشهور و معروف سلسلة الذهب را از امام رضا(ع) در نيشابور نقل ميکند. چشمه کهلان که امام(ع) در آن غسل کرده و در کنار حوض آن به نماز ايستادهاند و همچنين قدمگاه نيشابور در 24 کيلومتري آن شهر، يادگارهاي مستند و مستدل حضور امام رضا(ع) در اين شهر است. بايد توجه داشت که نيشابور در آن زمان از شهرهاي آباد و بزرگ خراسان به شمار آمده و ابر شهر ناميده ميشد، لذا بعيد است که مکان فعلي قدمگاه نيشابور که اينک در جاده نيشابور به مشهد واقع شده است، آن زمان در خود شهر نيشابور و يا در حومه آن بوده باشد. امام رضا(ع) پس از نيشابور؛ به طوس، ده سرخ و کوه سنگي سفر کردهاند داستانهاي مشهور بين مردم اين ناحيه خود گوياي حضور امام در اين منطقه است. در ده سرخ؛ امام(ع) به منظور دستيابي به آب جهت وضو، زمين را به دست خويش اندکي حفر کرده، چشمهاي ميجوشد که تاکنون موجود است. در کوه سنگي، امام برکت سنگهاي اين ناحيه را که از آن ديگ ها و ظروف سنگي ميتراشيدند طلب ميکنند که تا امروز نيز همچنان اين شغل در اين ناحيه برجاست. استقبال گرم مردم نيشابور از امام، سبب ميشود که مأمون به حبس امام در سرخس دستور دهد تا شايد از اين طريق تماس امام(ع) با مردم را غيرممکن سازد. سرخس آخرين شهر پيش از مرو و يا مقصد حرکت است. امام رضا(ع) در شهر مرو با وجود سلطه آشکار مأمون، مورد استقبال مردم و اهالي آن شهر قرار ميگيرند و در همين شهر است که به ناچار ولايتعهدي مأمون را پذيرفته و به زهر کين خاندان سياه جامه و سياه دل بني عباس به شهادت ميرسند. خبر از شهادت خويش به اباصلتاباصلت هروي ميگويد: من در خدمت حضرت رضا(عليهالسلام) بودم. به من فرمود: «اي اباصلت! داخل اين قبّهاي که قبر هارون است برو و از چهار طرف آن کمي خاک بياور.» من رفتم و خاکها را آوردم. امام(ع) خاکها را بوييد و فرمود: «ميخواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولي در آنجا سنگي ظاهر ميشود که اگر همه کلنگهاي خراسان را بياورند، نميتوانند آن را بکَنند.» و اين سخن را در مورد بالاي سر و پايين پاي هارون فرمود. بعد وقتي خاک پيش روي هارون يعني طرف قبله را بوييد، فرمود:«اين خاک، جايگاه قبر من است. اي اباصلت، وقتي قبر من ظاهر شد، رطوبتي پيدا ميشود. من دعايي به تو تعليم ميکنم، آن را بخوان. قبر پر از آب ميشود. در آن آب، ماهيهاي کوچکي ظاهر ميشوند. اين نان را که به تو ميدهم براي آنها خرد کن. آنها نان را ميخورند. سپس ماهي بزرگي ظاهر ميشود و تمام آن ماهيهاي کوچک را ميبلعد و بعد غايب ميشود. در آن هنگام دست خود را روي آب بگذار و اين دعا را که به تو ميآموزم بخوان. همهي آبها فرو ميروند. همهي اين کارها را در حضور مأمون انجام ده.» سپس فرمود: «اي اباصلت! من فردا نزد اين مرد فاجر و تبهکار ميروم. وقتي از نزد او خارج شدم، اگر سرم را با عبايم پوشانده بودم، ديگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است.» مسموم شدن امام با انگورفردا صبح، امام(ع) در محراب خود به انتظار نشست. بعد از مدتي مأمون غلامش را فرستاد که امام را نزد او ببرد. امام به مجلس مأمون رفت و من هم به دنبالش بودم. در جلوي او طبقي از خرما و انواع ميوه بود. خود مأمون خوشهاي از انگور به دست داشت که تعدادي از آن را خورده و مقداري باقي مانده بود. با ديدن امام، برخاست و او را در آغوش کشيد و پيشاني اش را بوسيد و کنار خود نشاند. سپس آن خوشه انگور را به امام تعارف کرد و گفت:« من از اين انگور بهتر نديدهام.» امام فرمود: «چه بسا انگورهاي بهشتي بهتر باشد.» مأمون گفت: «از اين انگور ميل کنيد.» امام فرمود: «مرا معذور بدار.» مأمون گفت: «هيچ چارهاي نداريد. مگر ميخواهيد ما را متهم کنيد؟ نه. حتماً بخوريد.» سپس خودش خوشه انگور را برداشت و از آن خورد و آن را به دست امام داد. امام(ع) سه دانه خورد و بقيهاش را زمين گذاشت و فوراً برخاست. مأمون پرسيد:«کجا ميرويد؟» فرمود: «همان جا که مرا فرستادي.» سپس عبايش را به سر انداخت و به خانه رفت و به من فرمود: «در را ببند.» سپس در بستر افتاد. حضور امام جواد(ع) بر بالين پدر در لحظه شهادتمن در وسط خانه محزون و ناراحت ايستاده بودم که ناگهان ديدم جواني بسيار زيبا، پيش رويم ايستاده که شبيهترين کس به حضرت رضا(ع) است. جلو رفتم و عرض کردم: «از کجا داخل شديد؟ درها که بسته بود.» فرمود: «آن کس که مرا از مدينه تا اينجا آورد، از در بسته هم وارد کرد.» پرسيدم: «شما کيستيد؟» فرمود: «من حجّت خدا بر تو هستم، اي اباصلت! من محمد بن علي الجواد هستم.» سپس به طرف پدر گراميش رفت و فرمود: «تو هم داخل شو!» تا چشم مبارک حضرت رضا(ع) به فرزندش افتاد، او را در آغوش کشيد و پيشانياش را بوسيد. حضرت جواد(ع) خود را روي بدن امام رضا(ع) انداخت و او را بوسيد. سپس آهسته شروع به گفتگو کردند که من چيزي نشنيدم. اسراري بين آن پدر و پسر گذشت تا زماني که روح ملکوتي امام رضا(ع) به عالم قدس پر کشيد. تغسيل امام به دست امام جواد(عليه السلام)امام جواد عليه السلام فرمود: اي اباصلت! برو از داخل آن خزانه، لوازم غسل و آب را بياور.» گفتم:«آنجا چنين وسايلي نيست.» فرمود:«هر چه ميگويم، بکن!» من داخل خزانه شدم و ديدم بله، همه چيز هست. آنها را آوردم و خودم را آماده کردم تا در غسل امام کمک کنم. حضرت جواد فرمود: «اي اباصلت! کنار برو. کسي که به من کمک ميکند غير از توست.» سپس پدر عزيزش را غسل داد. بعد فرمود: «داخل خزانه زنبيلي است که در آن کفن و حنوط است. آنها را بياور.» من رفتم و زنبيلي ديدم که تا به حال نديده بودم. کفن و حنوط کافور را آوردم. حضرت جواد پدرش را کفن کرد و نماز خواند و باز فرمود: «تابوت را بياور.» عرض کردم: «از نجاري؟» فرمود: «در خزانه تابوت هست.» داخل شدم. ديدم تابوتي آماده است. آن را آوردم. امام جواد(ع) پدرش را داخل تابوت گذاشت و سپس به نماز ايستاد. پرواز تابوت به سوي آسمانهنوز نمازش تمام نشده بود که ناگهان ديدم سقف شکافته شد و تابوت از آن شکاف به طرف آسمان رفت. گفتم: «يا ابن رسول الله! الان مأمون ميآيد و ميگويد بدن مبارک حضرت رضا(ع) چه شد؟» فرمود: «آرام باش! آن بدن مطهّر به زودي برميگردد. اي اباصلت! هيچ پيامبري در شرق عالم نميميرد، مگر آنکه خداوند ارواح و اجساد او و وصياش را به هم ملحق فرمايد، حتي اگر وصيّش در غرب عالم بميرد.» در اين هنگام دوباره سقف شکافته شد و تابوت به زمين نشست. سپس حضرت جواد، بدن مبارک پدرش را از تابوت خارج کرد و به وضعيت اوليّه خود در بستر قرار داد. گويي نه غسل داده و نه کفن شده بود. بعد فرمود: «اي اباصلت! برخيز و در را براي مأمون باز کن.» مأمون در کنار پيکر مطهر امامناگهان مأمون به همراه غلامانش با چشمي گريان و گريباني چاک کرده داخل شد. همانطور که بر سر خود ميزد، کنار سر مطهّر حضرت رضا(ع) نشست و دستور تجهيز و دفن امام را صادر کرد. تمام آنچه را که امام رضا(ع) به من فرموده بود، به وقوع پيوست. مأمون ميگفت: «ما هميشه از حضرت رضا در زنده بودنش کرامات زيادي ميديديم. حالا بعد از وفاتش هم از آن کرامات به ما نشان ميدهد.» وزير مأمون به او گفت: «فهميديد حضرت رضا به شما چه نشان داد؟» مأمون گفت: «نه.» گفت: «او با نشان دادن اين ماهيهاي کوچک و آن ماهي بزرگ ميخواهد بگويد سلطنت شما بني عباس با تمام کثرت و درازيِ مدت، مانند اين ماهي هاي کوچک است که وقتي اجل شما رسيد، خداوند مردي از ما اهل بيت را به شما مسلّط خواهد کرد و همه شما را از بين خواهد برد.» مأمون گفت: «راست گفتي.» بعد مأمون به من گفت: «آن چه دعايي بود که خواندي؟» گفتم: «به خدا قسم، همان ساعت فراموش کردم.» واقعاً هم فراموش کرده بودم. آزادي اباصلت از زندان به دست مبارک امام جواد(ع)ولي مأمون مرا حبس کرد، تا يک سال در زندان بودم. ديگر دلم به تنگ آمده بود. يک شب تا صبح دعا کردم و خدا را به حق محمّد و آل محمّد خواندم. ناگاه حضرت جواد(ع) داخل زندان شد و فرمود: «اي اباصلت، دلتنگ شدهاي؟» گفتم: «به خدا قسم، آري.» فرمود: «بلند شو!» زنجير را باز کرد و مرا از زندان خارج فرمود. محافظين مرا ميديدند ولي نميتوانستند چيزي بگويند. فرمود: «برو در امان خدا که ديگر دست مأمون به تو نخواهد رسيد.» و تا کنون من ديگر مأمون را نديدهام. منابع: | |||||||||||||||||||